آشنایی + اولین صحبت  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388

اواسط 83 عاشق دختری شدم که اون موقع یه کلاس مشترک با هم داشتیم. از مدتی قبل دیده بودمش، ولی هنوز از نزدیک هیچ برخوردی نداشتیم. وقت این نیست که بگم چی شد که عاشق شدم. به هر حال شدم.

از سال 80 که وارد دانشگاه شده بودم خیلی با دخترها رابطه ای نداشتم؛ حتی در حد احوالپرسی عادی. نمیدونم بیشتر مذهبی بودم یا خجالتی، ولی به هر حال توی جمع های پسرونه بودم بیشتر. خیلی از بچه های همدوره ای ما اینطوری بودن؛ در واقع جو غالب این بود.

عاشق شده بودم و نمی دونستم که دقیقا باید چی کار کرد. به روشهای سنتی از قبیل جزوه رد و بدل کردن متوسل شدم تا حرفی برای گفتن پیش بیاد. و صحبت در مورد آزمون کارشناسی ارشد و منابع. هر چیزی که می تونست باعث صحبت بشه رو سعی می کردم محکم بچسبم. خوشبختانه کلاس مشترک چیزی بود که من نیمچه زمینه ای توش داشتم و خیلی فعال بودم، و همین زمینه ای بود که او هم گاهی سری به من بزنه. خیلی خوش برخورد بود. و این عشق من رو بیشتر می کرد.

روش های سنتی به هر حال تا یه جایی جواب میدن. هر کلاسی بالاخره یه روز تموم میشه. من میخواستم که علاقه ام رو یه جوری ابراز کنم. پس دست به دامن خاله کوچیکه شدم. خاله کوچیکه 4 سال از من بزرگتره و اون موقع ها داشت ازدواج می کرد. باهاش راحت بودم و همه چیز رو بهش گفتم.

با مشورت خاله کوچیکه به این نتیجه رسیدم که زودتر باهاش صحبت کنم و احساسم رو بهش بگم. راستش یکی از دلایل اصلیم از اینکه زود قضیه رو مطرج کردم این بود که می‌ترسیدم اونقدر دست دست کنم که دیر بشه و ...، می‌دونید منظورم چیه دیگه!

دی 83 بود که بالاخره یه قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون و همه چیز رو بهش گفتم.

این 5 سال اتفاقات زیادی افتاد، تا اینکه در تاریخ 6 آبان 88، مجددا ازش خواستگاری کردم.